پاسخ امام علی (ع) به یک سوال ریاضی
شخصی از امام علی(ع) پرسید:عددی را به دست من بده که قابل قسمت بر 2 و 3و 4 و 5 و 6 و 7 و 8 و 9 و 10 باشد بی آنکه باقی بیاورد.
امام علی بی درنگ به او فرمود:
" اضرب ایام اسبوعک فی ایام سنتک "
یعنی:" روزهای هفته را بر روزهای یک سال خودت ضرب کن"
سوال کننده هفت را در 360 ضرب کرد.حاصل آن یعنی 2520 بر تمام آن اعداد قابل قسمت بود بی آنکه باقی مانده بیاورد.
برچسب ها:داستان،
داستانک،
داستان کوتاه،
فلش فیکشن،
خواندنی،
جالب،
امام علی (ع)،
سوال،
ریاضی،
روز،
هفته،
سال،
ضرب،
باقی مانده،
ارسال توسط زهرا | تاریخ : جمعه 19 فروردین 1390 |
نظرات ()
به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟»
پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز»
برچسب ها:داستان،
داستانک،
فلش فیکشن،
داستان کوتاه،
سواری،
اسب،
لعنت،
شیطان،
نفس،
ارسال توسط زهرا | تاریخ : جمعه 19 فروردین 1390 |
نظرات ()
سلام بچه ها
خوبین؟
من به خاطر بازگشت "بی کس" و "آفتاب پرست" (و نسکافه) که حالا شده "کوآلا کوچولو" برگشتم
به 2 دلیل اینو نوشتم
1 - تا نگین مگه خداحافظی نکرده بودی؟!
2 - آفتاب پرست گفته بود بگم برگشته
برچسب ها:داستان،
داستانک،
داستان کوتاه،
فلش فیکشن،
ارسال توسط زهرا | تاریخ : جمعه 12 فروردین 1390 |
نظرات ()
مرد از راه می رسه
ناراحت و عبوس
زن:چی شده؟
مرد:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)
زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو!
مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه لبخند می زنه
زن اما "می فهمه"مرد دروغ میگه:راستشو بگو یه چیزیت هست
تلفن زنگ می زنه
دوست زن پشت خطه
ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن
(مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره )
زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم.جدا متاسفم که بدقولی می کنم.شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم!
مرد داغون می شه
"می خواست تنها باشه"
...............................................................................
مرد از راه می رسه
زن ناراحت و عبوسه
مرد:چی شده؟
زن:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه)
مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش
زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می گه دو قطره اشک می ریزه
مرد اما باز هم "نمی فهمه"زن دروغ میگه.
تلفن زنگ می زنه
دوست مرد پشت خطه
ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن
(زن در دلش خدا خدا می کنه که مرد نره )
مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم!
زن داغون می شه
"نمی خواست تنها باشه"
..............................................................................
و این داستان سال های سال ادامه داشت و زن ومرد در کمال خوشبختی و تفاهم در کنار هم روزگار گذراندند
برچسب ها:داستان،
داستانک،
داستان کوتاه،
فلش فیکشن،
خواندنی،
زیبا،
دروغ،
تلفن،
تاراحت،
تنها،
دوست،
ارسال توسط زهرا | تاریخ : جمعه 12 فروردین 1390 |
نظرات ()
بچه ها خداحافظحالا که همه دارن خداحافظی میکنن منم گفتم خداحافظی کنم.
آخرین داستانمو تو پست پایینی نوشته بودم ولی هنوز خیلی ها فکر می کنن خداحافظی نکردم به خاطر همین این یکیو نوشتم.
راستی عیدتون مبارک باشه
ارسال توسط زهرا | تاریخ : چهارشنبه 25 اسفند 1389 |
نظرات ()
آخرین داستانم به خاطر "بی کس"
موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی
انسانی زشت و عجیب الخلقه بود.
قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت.
موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد
که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت.
موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد،
ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.
زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید :
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت :
- بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت: «همسر تو گوژپشت خواهد بود»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن» فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید. او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.
برچسب ها:داستان،
داستانک،
فلش فیکشن،
داستان کوتاه،
موسی مندلسون،
انسان،
زشت،
عجیب الخلقه،
قد،
کوتاه،
بد شکل،
نا امید،
عاشق،
دختر،
شجاعت،
زیبایی،
فرشته،
شباهت،
قلب،
اندوه،
ازدواج،
آسمان،
عقیده،
خدا،
گوژپشت،
فداکار،
ارسال توسط زهرا | تاریخ : دوشنبه 23 اسفند 1389 |
نظرات ()
عناوین آخرین مطالب ارسالی